محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3011

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه تو نگذاشتى كه آنچه را به او نوشته بودم بپذيرد و كارى را كه اميد داشتم به صلاح آيد ، تباه كردى ، به خدا حسين تسليم نمىشود كه جانى والامنش ميان دو پهلوى اوست . » شمر به دو گفت : « به من بگو چه خواهى كرد ؟ فرمان اميرت را اجرا مىكنى و دشمن او را مىكشى ؟ اگر نه ، سپاه و اردو را با من گذار . » گفت : « نه . خودم اين كار را عهده مىكنم . » گفت : « پس ، سالار تو باش . » گويد : شامگاه پنجشنبه نه روز از محرم رفته سوى حسين حمله برد . گويد : شمر بيامد و نزديك ياران حسين ايستاد و گفت : « پسران خواهر ما بيايند . » گويد : عباس و جعفر و عثمان پسران على پيش وى آمدند و گفتند : « چكار دارى و چه مىخواهى ؟ » گفت : « اى پسران خواهر ما ، شما در امانيد . » گويد جوانان به دو گفتند : « خدايت لعنت كند ، امانت را نيز لعنت كند . اگر دايى ما بودى در اين حال كه پسر پيمبر خدا امان ندارد به ما امان نمىدادى . » گويد : آنگاه عمر بن سعد ندا داد : « اى سپاه خدا برنشين و خوشدل باش . » و با كسان سوار شد و از پس نماز پسينگاه سوى آنها حمله برد . حسين بر در خيمه نشسته بود و به شمشير خويش تكيه داشت و در حال چرت سرش پايين افتاده بود . زينب خواهرش سر و صدا را شنيد و به برادر خود نزديك شد و گفت : « برادر صداها را كه نزديك مىشوند نمىشنوى ؟ » گويد : حسين سر برداشت و گفت : « پيمبر خدا را به خواب ديدم كه به من گفت امشب پيش ما ميايى . » گويد : « خواهر حسين به صورت خويش زد و گفت : « واى من . »